تبليغاتX
سکیولار
سیاسی-فرهنگی-ادبی
 10 اکتبر روز جهانی مبارزه برای لغو حکم اعدام

وضعيت اعدام در ايران

گزارش سال 1387

به مناسبت 10 اکتبر روز جهانی مبارزه برای لغو حکم اعدام و در راستای انعکاس اخبار نقض گسترده، مستمر و برنامه ريزی شده حقوق بشر در ايران، فعالين و انجمن های حقوق بشر زير، گزارش خود را پيرامون وضعيت اعدام در ايران، به شرح زير به اطلاع عموم می رساند.

گزارش موجود شامل ليستی از مشخصات افرادی است که در فاصله زمانی مهر ماه 1386 تا شهريور 1387 در ايران حکم اعدام در مورد آنها به اجرا در آمده است. اطلاعات مندرج در اين گزارش عمدتاً مبتنی بر اخبار خبرگزاريها، روزنامه ها و سايت های خبری متفاوت داخل کشور و برخی منابع خبری خارج از ايران است.

 طبق اين گزارش؛ حکم اعدام 286 نفر در فاصله زمانی یاد شده به اجرا در آمده است که نسبت به سال گذشته (و بنا بر گزارش سال 2007) 21 نفر افزايش يافته است.

 حکم اعدام 45 نفر از اعدام شده گان در ملاء عام به اجرا در آمده است. 14 نفر از اعداميان از زندانيان سياسی و چهار نفر زن بوده اند. از 177 نفر از اعدام شده گان که سنشان در اين گزارش آمده است؛ 3 نفر زير 18 سال سن و 64 نفر تا 30 سال سن دارند. ضمناً 13 نفر هنگام وقوع جرم کمتر از 18 سال سن داشته اند.

قابل ذکر است که در فاصله زمانی تهيه اين گزارش، 237 نفر حکم اعدام دريافت کرده اند که 6 نفر از آنها به سنگسار محکم گرديده اند. که سن 26 نفر از آنها کمتر از 18 سال و 25 نفر آنها زن هستند. لازم به ذکر است که اسامی منتظرين حکم اعدام در اين گزارش نيامده است.

 

ما از تمامی آزاديخواهان، نهادهای مدنی و فعالين حقوق بشر ايرانی و بين المللی می خواهيم که هر چه بيشتر در جهت لغو مجازات اعدام در ايران بکوشند و برای نجات جان انسانهای در خطر اعدام، اقدامات ممکن را در پيش گيرند.

 

انجمن دفاع از زندانيان سياسی

سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان

فعالين ايرانی دفاع از حقوق بشر در اروپا و امريکای شمالی

کميته دانشجويی دفاع از زندانيان سياسی

کميته دفاع از زندانيان سياسی آذربايجان ـ آسمک

کميته گزارشگران حقوق بشر

 

17/70/1387 برابر با 80/10/2008

 

|+| نوشته شده توسط حامد چالکی در Thu 9 Oct 2008  |
 
  

 نظرتان درباره وبلاگ جدیدم چیست؟

    

    Whats your idea about my new Weblog

www.placement.vox.com   

|+| نوشته شده توسط حامد چالکی در Thu 17 Jul 2008  |
 200days in solitary isolation

A Human rights activist has spent 

 more than 200 days in solitary

 isolation

 

 Atiyeh Taheri whom is the wife of Mr. Saeed Matinpour, a journalist and cultural rights activist in Azerbaijan, has declared that her husband has spent more than 200 days in Solitary isolation cell. Her husband Saeed Matinpour is being tortured until he will be ready to make a false confession against himself on national television.

Based on the testimonies of other prisoners, it has been stated that it is evidently clear that the physical condition of Saeed Matinpour had deteriorated in view of the fact that he had to endure durable pressures forced upon him.

In a letter that Mrs. Atiyeh Taheri has written, one can read; Dear god it has now been more than 200 days that my husband Saeed been confined in solitary isolation, been tortured, had insomnia, been humiliated, doesn't see the sun, and they want him to confess to uncommitted crimes, sit in front of the camera and testify against himself, I don't have any news about him and don't know what they are doing to him.

Saeed Matinpour was arrested along with his wife on 25th of the Persian month Meh (end of October). He was a journalist at the "Yarpach" Newspaper which was published in Azeri language.

Besides this arrestment, Mr. Matinpour, in February 2007, was arrested for the reason that he was participating in a peaceful demonstration for the "International mother's tongue day" which is officially recognized by the United Nations.

The international organization defense for the freedom of speech and press, recently condemned Iran for imprisoning the largest amount of workers within media in the whole Middle East. This organization declared "Many of the journalists have been scarified due to the crackdowns against the media by the Iranian government. They have been forced to appear in court and answer to allegations without any proof and become the elementary respondent
.

|+| نوشته شده توسط حامد چالکی در Tue 18 Dec 2007  |
 

نام داستان: تکه های بی ربط

 

"کاظم برآبادی"

 

یک) آنهایی که به یاد نمی آیند

از آن روز که تصمیم گرفتم تمام راه را تنهایی بروم و ایستادم و در دود سیاه رنگ مینی بوس، دست تکان دادن بچه ها را نگاه کردم، فهمیدم که یک چیز بزرگی عوض شده و این زندگی که من دارم از این لحظه وارد مرحله تازه ای شده است. درست از همین خط به بعد... این تغییر در کجا بود؟ آیا به این مربوط می شد که دیگر آهنگ های فرهاد را زمزمه نمی کردم یا شاید به هادی ربط داشت که اینطور تلخ ازش جدا شده بودم... نه تفش کرده بودم بیرون از خودم؟

سلام!

مینی بوس قرمز رنگ می رفت و من سلانه سلانه به دنبالش، مارپیچ خیابان را پشت سر می گذاشتم و دنبال یکی از آهنگ های قدیمی، تمام ملودی های ذهنم را مزه مزه می کردم؛ باید به خودم رجوع می کردم. بله این درسته! باید تمام اتفاقات را مرور می کردم و این نیاز به تنهایی مکرر داشت، پس ما می ریم! بسلامت! و مینی بوس رفت و دوستان دیگر نیز همین طور از من جدا شدند...

یک لکه زرد رنگ در مایع لزج سفیدی می افتد و بعد جیلیز و ولیز می کند؛ خانه های دانشجویی، زهره و بی پولی! می توانم تمام یادگاری های بچه ها را به در و دیوار اتاق بکوبم و از دیدنشان یاد گوشه های تاریک بیافتم، پس مراقب باش که ما را هم از یاد نبری. اما وقت هایی هم هست که بعضی چیزها فراموشم می شود. در خودم جستجو می کنم، 26 اسفند را به یاد می آورم، آن بعدازظهر سرد را که زیر کمرنگ ترین سایه منار مسجد جامع ایستاده بودم تا با فروش لامپ های گازی که برادرم از انبار یکی از ادارات دزدیده بود برای لباس شب عید بچه ها فکری بکنم و بعد... . یادم نمی آید با اتوبوس یا با تاکسی به خانه رفته باشم. توی کافه اصغر آقا هم دو تا چای خورده و نخورده بهش گفتم که مرا حلال کند، البته به رسم هر شب عیدی این را گفته بودم اما نمی دانم چطور شد که اصغر آقا نشست و دو تا سیگار روشن کرد و برای اولین بار در دوستی کم رنگمان بهم گفت که پول چای باشد برای عیدی یک بزرگتر به کوچکتر. آن روز همه چیز فرق کرده بود. دلیل فرقش ما بودیم. ما که در آستانه ایستاده ایم و منتظر توییم که بیایی و داخل شوی. از پله های کافه که پایین می پیچیدم، ازدحام مردمی را دیدم که دو خیابان اصلی شهر را برای آخرین خریدهای عیدشان قرق کرده بودند. انگار همه از آن برف نابهنگام خبر داشتند و می خواستند همین امشب کار را یکسره کنند و حتی ماهی قرمزشان را هم از یاد نبرده بودند.

به خانه که رسیدم پوشال برف روی سرم نشسته بود و من بی هوا آمده بودم. توی راه به همه آن چیزهای آشنای هر روزه خیره خیره نگاه کرده بودم و برف...! مغازه ای که روزگاری در آن کار می کردم، بیمارستانی که مادرم در آن کار می کرد. جایی که با زهره در آن شیرموز با بستنی می خوردیم و دری که یکبار در عالم بچگی روی آن شاشیده بودم تا شرط را ببرم و ... . همه را یکبار دیگر مرور کردم تا در خانه جلوی آینه بفهمم که تمام دو ساعت مسیر را زیر برف آمده ام و متوجه نبوده ام.

جدی شدن برف ساعت نه شب بود درست یادم می آید. بعد نشستی پای رادیو بی بی سی و خبر را شنیدی، باورت نشده بود، دسته را چرخانده بودی رادیو صدای آزادی، بعد رادیو فردا... خودت اینطور به ما گفتی، گفتی که وجودت می لرزیده. اول فکر کرده ای اشتباهی در کار است بعدها فهمیدی نه، این نام نام تو بوده. اما بقیه امور آن شب یادم نیست. اصلا بقیه را فراموش کرده ام. برف آمد و روی همه چیز نشست. سه روز پشت سر هم، یک ریز و بی وقفه. وقتی خوابیدم، زهره به سراغم آمد، گفت که همین امشب عروسی می کنیم، گفت که همه چیز بالاخره درست شد، گفت که باید داماد دست هایش را حنا کند و حنا آوردند. من سر از پا نمی شناختم به طرف ظرف حنا حمله کردم، می خواستم همه چیز خیلی زود انجام شود، تشنه ای بودم که آب می خواست، زهره را می خواستم و بعد دست هایم را توی تشت حنا کردم و دست هایم آبی شد. ترسیدم، گفتم زهره نگفته بودی حنای شما هم با ما فرق دارد. زهره جیغ کشید و گفت اینکه حنا نیست و بعد یک نفر انگشت هایم را یک به یک می گرفت و روی صفحه کاغذی می مالید.

خواستم بچه ها را صدا بزنم اما مینی بوس رفته بود، دویدم تا بهشان برسم. نگاه کردم و دیدم که چندتا سگ سیاه دنبالم هستند ازشان نمی ترسیدم ایستادم و آنها را به بغل گرفتم و از خواب پریدم. تمام شب اول را با هذیان گذراندی، اعصابمان خورد شده بود اما به کسی که شب اولش بود خرده نمی شد گرفت. ساعت یک شب بود که خون ریزیت شروع شد. مملی گفت که روی تختش خواب بوده که یکهو یک قطره گرم روی صورتش افتاده بعد که بلند می شود می بیند که خون است. خواستیم تو را بیدار کنیم، اما برای تو بیداری در کار نبود فقط زیر تخت یک لکه قرمز رنگ کشیده بودی.

صدای کوبه های طبل می آمد، بلند و بدون ضرباهنگ، هادی می گفت که بتهوون سمفونی نهش را همین طور شروع می کند، از در زدن صاحبخانه ای که پی اجاره آمده. گفتم تو چه می کنی با خودت. تا کی می خواهی لج بازی کنی. این دختره را ول کن. برگرد به همان گذشته و هیچ نگفتم، فقط ملتفت بودم که چیزی دارد از ته بدنم قطره قطره می چکد و هادی گفت: «همین»؟! و من گفتم: «بله همین»!! و از هم جدا شدیم. و یادم آمد که هادی می گفت شروع سمفونی نه با همین تاکید بوده: «آیا ضروری است؟ بله ضروری است»!! باید از هم جدا می شدیم، باید از مینی بوس رفقا و از زهره و از آن دری که باعث شده بود شرط را ببرم جدا می شدم. دهانم باز شد و چیز تلخی داخل شد. تمام تنم سوخت و احساس کردم دیگر چیزی ازم نشت نمی کند.

در نور کم رنگ خیابان اصلی شهر خوابم برده بود، زیر مناره ای آجری و سروقامت! به پشت قلت زدم و آرام چشمهایم را گشودم: می توانستم میله های سقف شبستان ها را یکی یکی بشمرم، صدای آب می آمد که در جوی های باریک حیاط مسجد روان بود. هیچ آهنگی توی ذهنم نمی آمد، نمی توانستم تکان بخورم، فقط چشمهایم حرکت می کرد. نگهبان که آمد گفتیم برای زندانی جدید بند دکتر خبر کنند، گفتیم که دارد خونریزی می کند، گفتیم که لااقل یک دانه قرص مسکن بدهد، گفتیم که پس حداقل افسر نگهبان را صدا نزند والا نصف شبی همه مان را توی محوطه سرد و یخ زده به خط می کرد و نگهبان این یکی را به گوش گرفت و رفت خوابید.

احساس می کردم که دویدنم به دنبال آن لکنته قرمز رنگ بی نتیجه است، همه رفته اند و من را تنها گذاشته اند و هادی هم. بدنم می سوخت انگار که در جوی های مسجد آتشی روان بود و من بر موج های بلندش می سوختم و می تاختم تا از مارپیچ خیابان ها بگذرم و کسی، آشنایی یا رفیقی بیابم. یا نار کونی بردا و سلام علی ابراهیم. هنوز داشت ازت خون می رفت. نمی دانستیم باید بیدارت کنیم یا بگذاریم بخوابی. هیچ کداممان حواسش به مملی نبود که نشسته بود آن طرف تر و داشت تنباکوهای سیگار شیرازش را در می آورد. بعد رو کرد به غلام تله و از او که در آسایشگاه یواشکی سیگار می کشید، کمی خاکستر گرفت. همه را با هم مخلوط کرد و مخلوط را تف زد و در دهانت گذاشت. از دور چادر زهره را می دیدم که با آهنگ غریبی داشت تکان می خورد. آیا پشت هر حادثه ای یک آهنگ غریب هست که تنها برای همان صحنه ساخته شده باشد؟ آیا یک آهنگ ساز چیره دست هست که هر اتفاقی را به دسته ای نت مبدل کند؟ می دویدم و چشم های بسته ام را به زور باز می کردم، انگار که مقنی از ته چاه ویری بیرون می آید با ترسی که از کشف خود دارد؛ آب!

هوم هوم کردی، بعد از گوشه لبت کف بیرون آمد و آرام گرفتی. دو ساعت بعد چشمهایت باز شد و ما منتظر و مشتاق گفتیم: سلام!

بیش از هر زمان دیگری دارم به هادی فکر می کنم، هادی الان کجاست؟ چه بر سر دوستی مان آمد؟ زهره را کجا و پای چه بازی باختم؟ مسجد ساکت است و آنطرف گروهی دارند نماز می خوانند. می توانم دست هایم را از کنار تنم دربیاورم، تکانشان بدهم و با حرکت پروانه ای به هوا بروم. احساس می کنم می توانم یک بار دیگر آن شب 26 ماه اسفند را تجربه کنم؛ منتها این بار از بالا، از دید خدا تا بلکه تکه های گذشته را یکجوری جمع و جور کنم. بلند شدی و در تخم چشم یک یک ما خیره شدی. دست هایت درد می کرد بچه ها حوله گرم مهیا کردند و روی رد دست بندها گذاشتند.

مملی گفت: «ازش بپرسین جرمش چیه»؟! و طوری کلمات را ادا می کرد تا آتش سیگارش روی زمین نیافتد. سرم گیج می خورد، بوی غریبه ای در ریه هام می پیچید که تهوع آور بود. بالش را دو دستی چسبیدم و یک دل سیر گریه کردم. به آدمهایی که در اطرافم پراکنده بودند و زل زل من را نگاه می کردند، نگاه کردم اما محو بودند. صورت هایشان شفاف نبود. یا شاید هم الان چیزی به خاطر نمی آورم. خلقم تنگ شده بود، چیزی تمام وجودم را خرد می کرد و دوباره و بد ترکیب سر همش می کرد. نه نمی توانم و عق زدی. خاکستر و تنباکو را با هم بالا آوردی. گفتیم که نکند امشب شب آخر تو باشد درست مثل افسانه که در بند زنان یک شب بیشتر دوام نیاورد و خبرش به بند مردانه هم رسید که تمام! گفتیم برویم از بالای انباری کمی کاهگل آب زده بیاوریم تا نفست سر جایش بیاید. عطر خانه قدیمی مان دوباره یادم افتاد. آن را هم درست مثل خیلی چیزهای دیگر گم کرده بودم. پله ها و تراس و هره پر از کبوتر و موسی تقی. گربه های محل که همه شان را خواهرم به نام صدا می کرد. ناصر گربه را فرستادیم شیتیلی بدهد به سربازهای برجک دو سه نخی سیگار بگیرد. اصل همین شب اول بود، اگر حفظش می کردیم دیگر همه چیز عادی می شد.

2) سینا کی بزرگ شد؟

آخرین بار همدیگر را توی ترمینال دیدیم. قد کوتاه، خجول، کم حرف و تو خود! توی تخم چشم هایش که نگاه کردم از خودم پر سیدم آیا دوباره این چشمها را می بینم و جواب خیر بود. شاید چشمها را دوباره می دیدم اما نه این چشم ها را. چشم هایی که الان در برابرم هستند کمی گشاده تر شدن، فرو رفته و زرد شده اند. گفتم : «خوب دیگه برو». ایستاده بود نه می رفت و نه حرفی می زد. گریه ام گرفته بود اما توی خودم اشک می ریختم. دوباره گفتم و بالاخره اتفاق افتاد: رود باریکی از کنار چشمهای خوش نقشش-که مثل همه فامیل کمی مورب و تنگ بود، شاید شبیه چشمهای افغانی ها-جوشید و سرش پایین افتاد. باید زودتر می رفتم تا اشکم را نبیند. از هفده سالگی یاد گرفتم که با سیگار می توان جلوی اشک را گرفت، بغض را به عقب راند و در خود فرو خورد. هادی همه اینها را بهم یاد داده بود و جز شب خاک سپاری حاج آقا که هر چه کشیدیم گریه مان بند نیامد بقیه مواقع کارساز بود. کیفم را انداختم روی شانه ام، بلیط را الکی مرور کردم، بوسیدمش و به طرف در ترمینال هلش دادم. برگشت، از گوشه صورت گداخته اش نگاهم کرد و رفت. جوی ها چند شاخه شده بودند. جوی های روان و سفید که آرام حاشیه لباس یقه اسکی سفیدش را برق می انداختند.

سینا چطور بزرگ شد؟ آن هم یکدفعه! اینطور که حالا از بالا باید من را ببیند و طاسی سرم را...و بخندد و من وجر کنم که یعنی با برادر بزرگتر هم بعله؟!

همیشه دلم می خواست آهنگ ساز شود یا کتاب خوان و یا نقاش، می خواستم یک سر و سری با هنر داشته باشد آن روزها نمی دانستم برای چه اما امروز که هادی در کنارم نیست و خودم هم نتوانستم سنگی را به اندازه توانایی ام تکان دهم می فهمم که شاید برای همین روزها می خواستمش. اما او اینطور نشد. هیچ چیز آن گونه که باید پیش نرفت، آن طور که من می خواستم. ناگهان در بچه کشف کردند که مکانیک خوبی می شود و دوسالی از رفتنش به مکانیکی نگذشته بود که پایه یک رانندگی را هم گرفت، توی باشگاه بدنسازی محل برای خودش کسی شد و حالا عضلاتش را به رخم می کشد بی آنکه بخواهد.

سینا کی این همه عوض شد؟

شب ها می آمد کنار من بخوابد، می گفت برایم قصه بگو، جایش را خیس می کرد، از تنهایی می ترسید، از اینکه دشکش سرد بود و تاریک می ترسید، حالا دنبال بهترین ماشین هاست، به من می گوید اسم این یکی ب ام وی 2008 است و عکس بالا تختش را به من نشان می دهد، هنوز به بازار نیومده اما اگه بیاد روی بنز سیستم فلولو کم می کنه، می پرسم چرا تا بلکه علاقه مند نشان داده باشم خودم را. می گوید سیستم جهت یابی خفی داره، دنده دوش 200 تا رو پر می کنه. می گم خوب پیکان هم 170 تا می ره. مسخره ام می کند، درست مثل آن روزی که سر کلاس داستان نویسی خودم یکی از هم کلاسی ها را مسخره کردم وقتی که گفت بین داستان پنجره فهیمه رحیمی و داش آکل هدایت فرقی نیست. درست عین همدیگرند با این فرق که می شود سوار ماشین ها شد اما داستان ها فقط آدم را خورد می کنند، له می کنند و بعد جنازه ات را می اندازند توی آیینه جلوی چشمت تا هر روز به آن نگاه کنی و بالاخره یک روز از خودت بپرسی واقعا چرا اینطور شد؟ از پشت میله ها دوباره به سینا نگاه کردم، با پدر و مادر و هادی به ملاقاتم آمده بودند و جز هادی همه گریه می کردند درست مثل خاندان کوچک و فراموش شده ما که درست از ته سرشان گریه می کنند، چشم هایشان تقار خون می شود، صورتشان مثل لبوی پخته و دماغشان باد می کند و روی صورتشان انگار بند نیست و هر لحظه ممکن است بیافتد. همه اینطور گریه می کردند و سرباز نگهبان آنجا خشکش زده بود که چطور یک مرد 45 ساله، یک زن خانه دار حداقل 40 ساله اینطور می توانند در گریه کردن همساز پسر کوچولوی 12 ساله شان باشند. چرا جوش های غرور را روی صورتش ندیدم؟ چرا نفهمیدم که کم کم این گیاه هم دارد توی همین باغچه که من و مادر و پدرم ریشه داریم قد می کشد و بالا می آید و نفس می کشد؟

نمی دانم، نمی دانم که آیا توان ادامه دادن دارم؟ نمی دانم آیا می توانم گوشه های تاریک زندگی ام را با شمع کوچکی روشن کنم؟ آیا روزی می شود که همین کاغذها را آتش بزنم و در نورش ببینم که سینا چطور بزرگ شد یا لااقل طرز تهیه آن داروی آرام کننده را از مملی بیاموزم؟ یادبگیرم که زندگی من هم مثل زندگی خیلی ها پستی و بلندی هایی دارد منتهی با این فرق که پستی بلندی های این زندگی...تف به این زندگی!

نفهمیدم تغییر حالت ها از کجا شروع شد. سکوت ها و خیره شدن ها...کنج فکرم از همه کس و همه چیز خالی است. توی فامیل من و هادی زودتر از سنمان شروع کردیم به سیگار کشیدن و به همین خاطر همیشه دور از بقیه بودیم و نفهمیدیم که اینها چطور بزرگ شدند، چطور رفتند سر زندگی خودشان و چطور هر کدامشان علایقشان را به دور از ما کشف کردند، درست مثل کشف کردن معشوقه، درست مثل عاشق شدن سینا. سینا کی عاشق شد؟ کی فهمید که در چشم های عسل هم چیزی برای گریه های شبانه یک مرد است؟ اصلا کی معنی مرد را و مرد عاشق را و گریه مرد عاشق را فهمید؟ آیا واقعا فهمید؟ نمی دانم! نمی دانم و از این جهل لعنتی حالم بهم می خورد. از گوشه گرفتنم، از اینکه هیچ وقت برایشان برادر بزرگتر نبودم؛ گاهی برادر خطاکار بودم که پدر سر هر سفره ای به نوسیندگی ام می خندید، گاهی زندانی بودم که پدر برایم گریه کرد و بالاخره آن بلیط را گرفتم و به آنها پشت کردم، به شهرستان پشت کردم و به بچه ها و همه را در آن مینی بوس قرمز رنگ دیدم و به خدا سپردم و خودم به پایتخت آمدم. آمدم دم این پنجره 30 سانتی زپرتی نشستم و مشغول دیدن تمام گذشته ام شدم با این سوال تکراری که سینا کی بزرگ شد.

3) هادی

آه هادی کاش بودی تا مثل آن روز زمستانی سرم را روی دوشت می گذاشتم و گریه می کردم، یا تو با من می آمدی بقیه آن راه هق هق را یا لااقل برایم شانه یک مرد بودی. کاش لااقل یادت بود. خاک سرد حاج آقا را می گویم. خاکی که به اندازه من و تو و مامان جا برای تاول زدن دست ها داشت. یا نار کونی بردآ و سلام الا ابراهیم و بعد معنی آیه را می گفت. وقتی ابراهیم کلیم الله را انداختند توی آتش جبرئیل آمد و به آتش گفت که برای ابراهیم سرد و گلستان شود و آتش همانطور شد. آتشی در درونم دارد شعله می کشد که نفس آن پیرمرد را می طلبد. یکی باید باشد که دوباره آن آیه را بگوید تا خلاص شوم. حیاط حاج آقا یادت می آید. شب خاک سپاری و کنت های پایه بلند چطور. دایی را که توی اتاق های تابستانی به همه مان مشروب تعارف زد؟ کاش بودی. انا لله و انا علیه راجعون، یعنی مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش گیرم تنگ تنگ و بعد دوباره تفسیرش می کرد. همه چیز را تفسیر می کرد. رفتارهای پدر من که دامادش بود و رفتارهای پدر تو که پسر ارشدش بود و همه اینها رو در روی دوتا جزقله بچه که ما بودیم.

حاج آقا نمرده! باورت می شود گاهی توی مترو دلم برایش تنگ می شود، برای آن موهای بلند توی دماغ کلویش دلم تنگ می شود و برای آن ماشین اصلاح دندانه شکسته که هر دو ماهی یک بار با آن موی سرش را می زدیم. برای آن تفسیرهایی که از قرآن می کرد. برای آن کرسی گرم و نرم و بو گندو. دلم برای همه اینها تنگ شده، و آن وقت است که حاج آقا می آید. دماغ بزرگش و آن گریه هایی که این آخر کاری های برای مرگ می کرد که زودتر بیاید که شاید برای غربت ما بود بعد از خودش! اما می دانم که زمان برگشت ندارد. لااقل خاک پدربزرگمان را بالا نمی آورد. هر وقت می رفتم پهلویش حال تو را هم می پرسید، اصلا اشتباهمان می گرفت. به من از کارهای پدرت گلایه می کرد و لابد به تو از مادر و پدر من! تو که هیچ به من نمی گفتی. اصلا حرف نمی زدی. وقتی عاشق شدی این من بودم که فهمیدم. وقتی طلاق گرفتی باز هم خودم فهمیدم. من فهمیدم. تو بگو علم غیب داشتم. اما از تو صدایی در نمی آمد، صدا فقط مال آکاردئونت بود و گلویِ... تو یا من؟ نمی دانم هیچ کس نمی داند. ما با هم بودیم از ...از وقتی یادمان می آمد. با هم توی جوی های آن خیابان قدیمی بزرگ شدیم. لای دست و پای این و آن رشد کردیم. لای نوارکوچک های بابای تو. توی مغازه بقالی بابای من. ما با کتاب ها بزرگ شدیم. بعد هم حتما همین کتاب ها کار خودشان را کردند و ما را آواره بیغوله ای کردند که همه فکر کنند عین دربه دری است. کاش بودی از داتسان های حاج آقا برایم می گفتی یا می شنفتی. کاش با بوی همان خانه قدیمی می توانستیم زن هایمان را توی بغل بگیریم. همیشه آرزویم این بود که عروسی تو را توی همان خانه می گرفتم. با ارکستی که از آن تو بود و خواننده ای که لابد خودم باید می بودم. اما به طرفه العینی همه چیز از هم پاشید. زمان بچه ای بدنیا آورد که بمبی بود و وقتی آن بمب ترکید هر کداممان گوشه ای افتادیم. من اینجا، توی شهری که نه آدم هایش را می شناسم نه آنها من را. تو در همین شهر و بی خبر. سینا رفت توی باشگاه بدن سازی و حاج آقا زیر خاک...خاک سرد! کتاب ها به عنوان ارثیه ضبط شد، نوارهای کوچک هر کدام یک گوشه ای پخش و پلا و بوی آن خانه کاهگلی هم توی هوا رفت و نابود شد. سیگار می کشی یا بقیه اش را بگویم؟ عرض شود که خدا در قرآنش که به قلب پیامبر فرستاده داستانهایی برای بنده هایش گذاشته تا پند بگیرند. سرگذشت هایی که باور کردنی نیست مثل داستان یونس که رفت در دهان نهنگ.

ما هر کداممان توی دل یک نهنگ افتادیم. یادت است که حاج آقا داستان هایش را همیشه این طور شروع می کرد؟

24/6/1386

 

|+| نوشته شده توسط حامد چالکی در Thu 25 Oct 2007  |
 به یاد مسعود لطفی عزیز

    دیروز وقتی شنیدم که گمت کرده ام یک بار دیگر به یاد تمام خاطرات مشترک مان افتادم، از لحظه ی آشنایمان، صحبت هایمان و....اولین بارکه جدی باهم صحبت کردیم در دفتر مرکزی انجمن بود، روزهای آخر سال تحصیلی 82: باهم صحبت کردیم که سال آینده در انتخابات انجمن شرکت کنیم و تمام، ... ندیدمت تا سال آینده: نمیدانم چه روزی بود: فکر می کنم که ترم دوم 83 بودم چون ترم اول من منع  شده بودم از دیدن معشوقه هایم . همیشه به این فکر میکردم که این مسعود کیه که سهیلا اینقدر با هایش دوسته، حسودیم می شد به تو که معشوقه ام علاقه با هم صحبتی به تو دارد ولی با من نه: حتی یک بار از زبان سهیلا شنیدم که پرسیده بودی که من چرا به دنبال تو می گشتم ، به دل پر از کینه و حسادت به دنبال دوستی با تو بودم تا اینکه یک روز از دور صدایت کردم .

   مسعود!

   جانم حامد جان!

   می خواستم امشب دعوتت کنم!

     فراموش کردم که آن شب آمدی یا شب بعدش ، ولی آمدی و این بهانه ای شد که تا بفهمم که تو  مسعود هستی هر چه دوستی مان بیشتر می شد پشیمانیمان هم بیشتر می شد که چرا زودتر از اینها به سراغ همدیگر نیامده بودیم ، حس همزاتی و همزیستی مان آنقدر به هم گره خورد که گاهی حس می کردم گمشده هایم را می توانم  در وجود تو پیدا کنم ........

 نقطه گره مان پشت تریای دانشگاه بود و سیگار بهمن و PIN  

یادته وقتی داشتیم بعد از یک سال با هم چت می کردیم ، من تو اون غربت لعنتی تصمیم گرفتیم تا سیگار رو ترک کنم ، دعوام کردی و بهم فش دادی.....

لذت آن سیگار کشیدن هایمان بیشتر از لذت سکس با زیباترین و دوست داشتنی ترین دخترهایی بود که ، موقع خودارضایی هایم برای خود تصور می کردم.

گاهی اوقات نمی دانم که باید به این تهران لعنتی فحش بدهم یا  دوستش داشته باشم ، هر موقع می آمدم که در تهران بمانم و زندگی کنم ، بخشی از وجودم از من گرفته می شد ، آخرین بار وقتی آمدم ، تو را هم از دست دادم ، هر چند زیباترین خاطره ام چیزی نیست جز آن شبگردیمان وآخرین شب گردیمان در تهران،....

 

مسعود دوسال می شه که ننوشتم ، خودمو فراموش کردم ، می خوام پیدات کنم ، بیا........

|+| نوشته شده توسط حامد چالکی در Tue 4 Sep 2007  |
 

بر میگردم.به زودی!

|+| نوشته شده توسط حامد چالکی در Tue 29 May 2007  |
 ؟؟؟!!!

 

حس عجیبیست، این دومین سال نویی است که خارج از ایرانم.

 

اولین سال نو ایرانی ای هم است که همراه همسرم هستم.

 

هس عجیبی دارم.

|+| نوشته شده توسط حامد چالکی در Wed 21 Mar 2007  |
 فرهاد مهراد

فرهاد مهراد
سياسي‌ترين‌ خواننده‌ي‌ ايران

و آوازخوانان‌ افغاني
غيرسياسي‌ترين‌ آوازخوانان‌ جهان‌!



در دنيا آوازخوانان‌ متعهد و مردمي‌ نامداري‌ بوده‌اند كه‌ ضمن‌ سرودن‌ غم‌ مردم‌ و مقاومت‌ و پيكار شان‌، گاهگاهي‌ هم‌ متناسب‌ به‌ حال‌ و اوضاع‌ و چه‌ بسا علاقه‌ي‌ هزاران‌ هوادار شان‌ خواندن‌هايي‌ عاشقانه‌ و مطلقاً غيرسياسي‌ و اجتماعي‌ نيز ارائه‌ داشته‌اند. اما فرهادمهراد آوازخوان‌ بزرگ‌ ايران‌ كه‌ در ۸ سنبله‌ ۱۳۸۱ در ۶۰ سالگي‌ خاموش‌ شد، با صداي‌ حزين‌ بي‌نظيرش‌ در هيچكدام‌ از آهنگ‌هايش‌ چه‌ در دوران‌ شاه‌ و چه‌ بخصوص‌ رژيم‌ خميني‌ و خامنه‌اي‌، دلش‌ هرگز ياري‌ نداده‌ كه‌ از عشق‌ و سرمستي‌ و شادي‌ و بي‌خيالي‌ بسرايد.

او به‌ مثابه‌ هنرمندي‌ آگاه‌ نه‌ فريب‌ شاه‌ و روشنفكران‌ و صدها نشريه‌ «آريامهري‌» را خورد و نه‌ با به‌ قدرت‌ رسيدن‌ رژيم‌ جنايتكار خميني‌ متزلزل‌ شد. او نگذاشت‌ هنر و شخصيت‌اش‌ به‌ هيچ‌ عنوان‌ و به‌ هيچ‌ بهانه‌تراشي‌هاي‌ مزورانه‌ و سازشكارانه‌ با رژيمي‌ فاشيستي‌ ديني‌ لكه‌دار شود.

چشم‌ فرهاد مثل‌ چشم‌ تقريباً تمامي‌ آوازخوانان‌ وطني‌ ما از سنگ‌ و كلوخ‌ نبود كه‌ آنهمه‌ جنايت‌پيشگي‌هاي‌ روسها و مزدوران‌ خلقي‌ و پرچمي‌ و پليگون‌ها را ببيند اما خمي‌ بر ابرو نياورده‌ و فقط‌ در پي‌ اين‌ باشد كه‌ چطور هنر خنثي‌ و خسي‌اش‌ را به‌ گوش‌ شنوندگان‌ سوگوار در كشوري‌ اشغال‌ شده‌ برساند. قلب‌ فرهاد از سلطه‌ حاكميت‌ خون‌آشام‌ و فقدان‌ آزادي‌ و دموكراسي‌ در كشورش‌ مي‌سوخت‌ و در برابر تبليغات‌ كركننده‌ي‌ رسانه‌هاي‌ رژيم‌، ايران‌ را به‌ درستي‌ بيدادگاه‌ مخوف‌ و بي‌روزني‌ و مغروق‌ گردابي‌ هولناك‌ و سياه‌ ترسيم‌ مي‌نمود كه‌ هر عشق‌ و اميد را در خود سر به‌ نيست‌ مي‌سازد.

او در «اسير شب‌» مي‌مويد:

جغد بارون‌ خورده‌اي‌ تو كوچه‌ فرياد مي‌زنه‌
زير ديوار بلندي‌ يه‌ نفر جون‌ مي‌كنه‌
من‌ اسير سايه‌هاي‌ شب‌ شدم‌
شب‌ اسير تور سرد آسمان‌
پا به‌ پاي‌ سايه‌ها بايد برم‌
شب‌ به‌ شب‌ تا مرز تاريك‌ جنون‌
دلم‌ از تاريكي‌ها خسته‌ شده‌
همه‌ي‌ درها بروم‌ بسته‌ شده‌

ترانه‌هاي‌ فرهاد آئينه‌اي‌ اند كه‌ چهره‌ حكومت‌ شكنجه‌ و خون‌ و زندان‌ را در آنها مي‌توان‌ ديد و نافذترين‌ سوگسرودهاي‌ ايرانِ شاهي‌ به‌ شمار مي‌روند كه‌ تصنيف‌هاي‌ شهيارقنبري‌ و موزيك‌ به‌ ياد ماندني‌ اسفنديارمنفردزاده‌ آن‌ها را ماندگار ساخته‌ اند.

هنگامي‌ كه‌ صفير گلوله‌هاي‌ چريك‌هاي‌ فدايي‌ خلق‌ در سياهكل‌ آغاز مبارزه‌ مسلحانه‌ را اعلام‌ داشتند و بخصوص‌ پس‌ از آنكه‌ مبارزان‌ با قهرماني‌هاي‌ افسانوي‌ در جريان‌ نبرد يا زير شكنجه‌ ساواك‌ يا ميدان‌هاي‌ تيرباران‌ جان‌ باختند و ايران‌ تكان‌ خورد، فرهاد نه‌ «عرفان‌گرا» شد نه‌ همانند روشنفكران‌ بزدل‌ و بي‌وجدان‌ و مزدور به‌ تخطئه‌ قيام‌ پرداخت‌ و نه‌ دل‌ بيقرار و ملتهبش‌ از شهادت‌ آن‌ قهرمانان‌ تنها با نوشتن‌ داستان‌ يا شعري‌ نامفهوم‌ و بي‌ سر و ته‌ مي‌توانست‌ آرام‌ گيرد. پس‌ باز هم‌ همآواي‌ مردمش‌ آهنگ‌ معروف‌ «جمعه‌» (۱) را خواند:

جمعه‌ها خون‌ جاي‌ بارون‌ مي‌چكه‌
جمعه‌ها غم‌ ديگه‌ بيداد مي‌كنه‌

و بدينترتيب‌ با سلاح‌ هنرش‌ در كنار مردم‌ و پيشتازان‌ پاكباز آنان‌ قرار گرفت‌.

او كه‌ استيلاي‌ ظلمت‌ خونين‌ را بر ميهنش‌ مي‌ديد و مي‌خواست‌ با كلام‌ شاعر ملي‌ ايران‌ احمدشاملو، خفقان‌ را رسوا نمايد، آنگاه‌ به‌ «شبانه‌»هاي‌ شاملو روي‌ مي‌آورد. فرهاد با دزديده‌ شدن‌ انقلاب‌ ايران‌ توسط‌ دژخيمان‌ بنيادگرا، دهسال‌ نتوانست‌ بخواند. و در يك‌ فرصتي‌ كه‌ آخرين‌ البمش‌ با نام‌ «خواب‌ در بيداري‌» را عرضه‌ كرد در آن‌ شعرهايي‌ از داكترشفيع‌كدكني‌ و اخوان‌ثالث‌ را خوانده‌ است‌. او در همين‌ البم‌ اين‌ قطعه‌ از شكسپير را انتخاب‌ كرده‌ است‌:

كيست‌ كه‌ بتواند آتش‌ بر كف‌ دست‌ نهد
و با ياد كوههاي‌ قفقاز خود را سرگرم‌ كند؟
يا تيغ‌ گرسنگي‌ را با ياد سفره‌هاي‌ رنگارنگ‌ كُند كند
يا برهنه‌ در برف‌ ديماه‌ فرو غلتد
و به‌ آفتاب‌ تموز بيانديشد
نه‌، هيچكس‌، هيچكس‌
چنين‌ خطري‌ را به‌ چنان‌ خاطره‌اي‌ تاب‌ نياورد
از آن‌ كه‌ خيال‌ خوبي‌ها درمان‌ بديها نيست‌
بلكه‌ صد چندان‌ به‌ زشتي‌ آنها مي‌افزايد.

گفته‌ مي‌شود كه‌ فرهاد تنها خستگي‌ و پلشتي‌ و پستي‌ و نوميدي‌ و درهاي‌ بسته‌ را مي‌بيند. اين‌ درست‌ است‌ اما فراموش‌ نبايد كرد كه‌ زير سايه‌ي‌ رژيم‌هاي‌ تبهكار شاهي‌ و شيخي‌ به‌ جاي‌ سخن‌ گفتن‌ از گل‌ و بلبل‌ و آه‌ و ناله‌ سر دادن‌ به‌ خاطر رخسار معشوق‌ بي‌وفا كه‌ در واقع‌تخدير مردم‌ و نوعي‌ همراهي‌ با دژخيمان‌ است‌، از فضاي‌ رعب‌آور و گلوگير گفتن‌، خود به‌ معني‌ نساختن‌ و همزبان‌ نشدن‌ با دشمن‌ و ايستادن‌ در برابر آنست‌.

داكتر شفيعي ‌كدكني‌ گفته‌ است‌: «شاملو هميشه‌ عظمتي‌ دارد كه‌ نه‌ يأسش‌ آن‌ يأس‌ معموليست‌ و نه‌ اميدش‌ آن‌ اميد بزك‌ نمير بهار مي‌آيد.» اين‌ سخن‌ نغز در مورد فرهاد هم‌ مصداق‌ دارد. يأس‌ او بازتاب‌ خشم‌ و نفرت‌ خود او از گند و عفن‌ رژيم‌هاي‌ خون‌ و خيانت‌ است‌. او مخاطبانش‌ را دعوت‌ نمي‌كند كه‌ خودفريبي‌ و مردم‌فريبي‌ كرده‌ به‌ قلندري‌ و عرفان‌گرايي‌ رو آورند، در خود فرو روند و دست‌ روي‌ دست‌ نهند. برعكس‌ او هشدار مي‌دهد كه‌ نكبت‌ و طاعون‌ مستولي‌ بر وطن‌ را از ياد نبرند. يكي‌ از دوستدارانش‌ مي‌نويسد: «با آنكه‌ ترانه‌هايش‌ غم‌انگيز اند ولي‌ نيروي‌ خاصي‌ مي‌دهند.»

با توجه‌ به‌ فرهادها، فلمسازان‌، نقاشان‌ و ساير هنرمندان‌ سياسي‌ و مبارز كشور همجوار ما ايران‌، به‌ اين‌ حقيقت‌ تلخ‌ و آزاردهنده‌ برمي‌خوريم‌ كه‌ تقريباً كليه‌ هنرمندان‌ مشهور افغانستان‌ طي‌ ۲۵ سال‌ اخير به‌ شدت‌منفعل‌، خنثي‌، عقب‌مانده‌، غيرسياسي‌، شديداً محافظه‌كار و در خدمت‌ رژيم‌هاي‌ پوشالي‌ پرچمي‌ و خلقي‌ يا تروريست‌هاي‌ بنيادگرا بوده‌اند. آوازخوانان‌ ما عليه‌ روسها چيزهايي‌ خواندند اما با فاشيزم‌ «ائتلاف‌ شمال‌» و طالبي‌ آشكار يا نهان‌ كنار آمدند و بسياري‌ از آنان‌ از سر ناآگاهي‌ يا ترس‌ يا هر دو براي‌ «احمدشاه‌مسعود» دست‌ كم‌ يك‌ «مجرايي‌» داده‌اند!

هيچ‌ سينماگر اين‌ كشور از خيانت‌ها و تبهكاري‌هاي‌ جلادان‌ «ائتلاف‌ شمال‌» فلمي‌ نساخت‌ و فقط‌ طالبان‌ را هدف‌ قرار دادند كه‌ رضايت‌ باندهاي‌ جهادي‌ را نيز در بر داشت‌ و دارد. فلم‌ «اسامه‌» كه‌ به‌ شهرت‌ جهاني‌ دست‌ يافته‌، تنها وحوش‌ طالبي‌ را هدف‌ قرار داده‌ و هيچ‌ اشاره‌اي‌ به‌ جنايت‌هاي‌ برادران‌ كثيفتر آنان‌ در «ائتلاف‌ شمال‌» ندارد. كه‌ البته‌ اين‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ مسئله‌ي‌ منابع‌ جايزه‌دهنده‌ به‌ فلم‌ مذكور را تشكيل‌ نمي‌داده‌ است‌، در حاليكه‌ مبارزه‌ عليه‌ «ائتلاف‌ شمال‌» مسئله‌ي‌ حياتي‌ و مماتي‌ مردم‌ ما به‌ حساب‌ مي‌رود. آقاي‌ صديق‌برمك‌ با اين‌ فلم‌ كه‌ به‌ ياري‌ ايرانيان‌ طرفدار «سپه‌سالار نابغه‌» درست‌ شده‌، در حقيقت‌ به‌ نوبه‌ خود دَينش‌ را به‌ تبهكاران‌ بر سر اقتدار ادا كرد و در خاك‌ پاشاندن‌ بر سر چهار سال‌ تاريخ‌ خونخواري‌ و تجاوز و بي‌ناموسي‌ «ائتلاف‌ شمال‌» سهيم‌ شد. علاوه‌ بر اين‌، مردم‌ ما از وي‌ مي‌پرسند كه‌ با وصف‌ آنهمه‌ درآمدهاي‌ هنگفت‌ از قبل‌ نمايش‌ و فروش‌ فلم‌ «اسامه‌»، چرا دخترك‌ بي‌پناه‌ و گدايي‌ چون‌ مرينه‌گلبهاري‌ و ديگر بازي‌كنان‌ چشم‌ و گوش‌ بسته‌ و معصوم‌ آن‌ بي‌نصيب‌ مانده‌اند؟

به‌ همين‌ گونه‌ دست‌ نقاشان‌ و مجمسه‌سازان‌ ما نيز براي‌ ترسيم‌ استبداد مذهبي‌ بي‌مانند «قياديان‌ جهادي‌» هرگز به‌ حركت‌ درنيامد.

آوازخوانان‌ مبارز ايران‌ با پذيرفتن‌ هر خطري‌ صريحاً شعار واژگوني‌ رژيم‌ ولايت‌ فقيه‌ را سر مي‌دهند ولي‌ هنرمندان‌ ما مي‌كوشند اول‌ يك‌ پنجه‌ آواز براي‌ «سردار كثيرالابعاد» سر دهند و بعد بفرمايند كه‌ «سياست‌ كار ما نيست‌»! اكثر آوازخوانان‌ ما براي‌ «كابل‌ جان‌» خواندند ولي‌ هيچكدام‌ جرئت‌ ننمود بگويد خون‌ كابليان‌ را كدام‌ خاينان‌ بر خاك‌ ريخته‌ و شهر را به‌ ويرانه‌اي‌ وحشتزا بدل‌ ساختند.

با ياد فرهاد و فرهادهاي‌ ايران‌، هيولاي‌ خموشي‌ و ذلت‌ اغلب‌ هنرمندان‌ خود ما بيشتر و وهم‌آورتر عرض‌ اندام‌ مي‌نمايد.

هنرمندان‌ ما چه‌ وقت‌ سلاح‌ شان‌ را به‌ منظور نبرد عليه‌ بنيادگرايي‌ و براي‌ دموكراسي‌ و آزادي‌ از نيام‌ برخواهند كشيد؟




 

«شبانه‌»ي‌ احمدشاملو را كه‌ يكي‌ از زيباترين‌ ترانه‌هاي‌ فرهاد است‌ تقديم‌ خوانندگان‌ عزيز مي‌نماييم‌.

شبـانـه‌

(۱)

يه‌ شبِ مهتاب‌
ماه‌ مياد تو خواب‌
منو مي‌بره‌
كوچه‌ به‌ كوچه‌
باغِ انگوري‌
باغِ آلوچه‌
دره‌ به‌ دره‌
صحرا به‌ صحرا
اون‌ جا كه‌ شبا
پشتِ بيشه‌ها
يهِ پري‌ مياد
ترسون‌ و لرزون‌
پاشو ميذاره‌
تو آبِ چشمه‌
شونه‌ مي‌كنه‌
مويِ پريشون‌...

(۲)

يهِ شبِ مهتاب‌
ماه‌ مياد تو خواب‌
منو مي‌بره‌
تهِ اون‌ دره‌
اون‌ جا كه‌ شبا
يكه‌ و تنها
تك‌ درختِ بيد
شاد و پُراميد
مي‌كنه‌ به‌ ناز
دَستشو دراز
كه‌ يه‌ ستاره‌
بچكه‌ مثِ
يه‌ چيكه‌ بارون‌
به‌ جايِ ميوه‌ش‌
نوكِ يه‌ شاخه‌ش‌
بشه‌ آويزون‌...

(۳)

يه‌ شبِ مهتاب‌
ماه‌ مياد تو خواب‌
منو مي‌بره‌
از تويِ زندون‌
مثِ شب‌پره‌
با خودش‌ بيرون‌،
مي‌بره‌ اون‌ جا
كه‌ شبِ سيا
تا دمِ سحر
شهيدايِ شهر
با فانوسِ خون‌
جار مي‌كشن‌
تو خيابونا
سرِ ميدونا:
«- عمو يادگار!
مردِ كينه‌دار!
مستي‌ يا هشيار
خوابي‌ يا بيدار؟»
 
مستيم‌ و هشيار
شهيدايِ شهر!
خوابيم‌ و بيدار
شهيدايِ شهر!
آخرش‌ يه‌ شب‌
ماه‌ مياد بيرون‌،
از سرِ اون‌ كوه‌
بالايِ دره‌
رويِ اين‌ ميدون‌
رد مي‌شه‌ خندون‌

يه‌ شب‌ ماه‌ مياد
يه‌ شب‌ ماه‌ مياد

سايت‌ فرهاد www.farhadmehrad.com

سلام دوستان عزیز من جاوید هستم که حامد جان این افتخار را به من داد که مطالبی رو در وبلاگ قرار بدهم .

مطلب بالا گرفته شده از سایت پیان زن میباشد .

http://pz.rawa.org/index.html

|+| نوشته شده توسط حامد چالکی در Sat 10 Feb 2007  |
 آزادی کیا نوش سنجری

 

کیا نوش عزیز آزادیت مبارک

|+| نوشته شده توسط حامد چالکی در Wed 10 Jan 2007  |
 اینجا که من هستم شب یلدا نیست.در ایرن چطور؟؟؟!!!
امروز از طریق آفلاین ها متوجه شدم که دیشب در ایران شب یلدا بود.ولی در کنار پیام های تبریک این خبر رو هم خوندم:

================================

http://news.parseek.com/Url/?id=1255111

مردی که مدتهاست شب‌های خود را در پارک به روز می‌رساند می‌گوید: شب یلدا برای امثال من جز درد سر چیزی ندارد آخر سوز سرما در بلندترین «شب سال» گاهی اوقات استخوان‌های انسان را به درد می‌آورد. 

او می‌گوید: من به فکر خرید هندوانه، ‌آجیل و شیرینی نیستم و از این جهت خیالم راحت است ولی ای کاش مردم زمانی که در کنار همدیگر مشغول به شکستن آجیل و خوردن غذای گرم هستند به تنهایی یک کارتون خواب بی‌کس هم فکر کنند.

|+| نوشته شده توسط حامد چالکی در Fri 22 Dec 2006  |
 انسان کلمه می شود، پلی برای گذر

انسان کلمه می شود، پلی برای گذر

از وبلاگ دووم دام دات کام. آقای ابراهیم نبوی http://www.doomdam.com/archives/000186.php#more

رضا عابدینی یک هنرمند ایرانی نسل آینده است، کسی که بیش از آنکه در گذشته دیدیمش، در آینده او را خواهیم دید. رضا عابدینی امسال برنده جایزه اصلی بنیاد پرنس کلاوس شد. من و رضا در طول ده سال آشنایی و همکاری بارها و بارها در جاهای مختلف به تبادل فکر و نظر و کار پرداختیم. اما در میان همه این کارها من کتاب قصه کوتوله ها و درازها را بسیار دوست دارم، کتابی که متن آن را من نوشتم و رضا عابدینی به زیباترین شکلی برای آن تصویر ساخت. سه روز قبل در هلند شاهد دریافت جایزه پرنس کلاوس توسط رضا عابدینی بودم. رضا در این مراسم سخنرانی بسیار جالبی کرد که دلم می خواهد آن را بخوانید. این متن سخنرانی رضا عابدینی است:

قبل از هر چیز تشکر می کنم از همه شما بخاطر این جایزه و حضورتان در این مراسم و بعد ، فراتر از همه تعارفات معمول، میل دارم از مرد بزرگی عمیقا تشکر کنم که ده سال پیش چنین ایده بزرگ و درخشانی را بنیاد نهاد. ایده احترام به دیگر فرهنگ ها. پرنس کلاوس.

هنگامي که قرار شد متني به عنوان خطابه‌اي کوتاه در اين مراسم با شکوه ايراد کنم، به اين فکر افتادم که از تاريخ شروع کنم و به "ارتباط" که اصلي‌ترين بخش حرفه‌ من است، در طول تاريخ بپردازم. به نخستين ارتباط ميان ايرانيان و هلندي‌ها. بعد از جستجو و مطالعه‌ اسناد تاريخي به موضوع بسيار جالبي برخوردم.

اولين هلندي که پا به ايران گذاشت و مقيم ايران شد نقاشي بود به نام «يان فان هسلت» که در حدود سال ۱۶۲۰ ميلادي يا پس از آن به ايران آمد و با دربار وقت ايران رفت و آمد داشت و با پادشاه هنردوست ايران عصر صفوي، شاه‌عباس بزرگ رابطه‌ بسيار صميمانه و نزديکي پيدا کرد. او مدت بيست‌سال در ايران زندگي کرد و حضوري تاثيرگزار داشت، تا آنجا که در نقاشي ديوارهاي کاخ اختصاصي پادشاه صفوي يعني کاخ چهلستون که براي پذيرايي و استقبال از ميهمانان خارجي شاه‌عباس به دستور او ساخته شد، در کنار استادان نقاش ايراني حضور داشت. يکي از نقاشي‌هاي سردر بازار قيصريه، مهم‌ترين مرکز تجارت و بازرگاني ايران و جاده ابريشم در اصفهان- يکي از بزرگ‌ترين شهرهاي جهان در سده‌ي هفدهم ميلادي- نيز از آثار اوست. به تشويق او بود که شاه‌عباس بزرگ، سفيري روانه هلند کرد که به گواهي تاريخ، شاهزاده «هندريک» و ديگر رجال و اشراف هلندي از او استقبال گرمي کردند. اين گونه، نخستين ارتباط ميان ايران و هلند، توسط يک نقاش برقرار شد، يعني از راه تصوير!

يک سده پس از آن، رامبراند، نقاش بزرگ هلندي که خود از مجموعه‌داران بزرگ آثار هنري و علاقه‌مند به نقاشي ايراني بود و بسياري از آثار خود را همچون «مجلس درويشان» متاثر از نقاشي ايراني آفريد، پيشگام ارتباط دوباره‌ي دو ملت، اين بار باز هم از راه تصوير شد.

در طول سده‌ها، سفيران و بازرگانان بسياري از هلند به ايران سفر کردند و رابطه‌ هنري و تجاري ميان ايران و هلند، صورت جدي‌تري به خود گرفت. نکته‌ ظريف و قابل توجه در اين ميان آن بود که همه‌ اين بازرگانان و سفيران، براي ورود به اصفهان، پايتخت ايران و دربار پادشاه، ناگزير از گذشتن از روي «پل خواجو» يکي از پل‌هاي زيبا و به نام ايران - که هنوز هم در اصفهان پابرجاست- بودند.

در اين تاريخچه‌ کوتاه نيز چون سراسر تاريخ زندگي بشر، با پل و مفاهيم و نشانه‌هاي نمادين آن براي گذر از جهاني به جهاني ديگر يا فرهنگي به فرهنگي ديگر، بسيار برخورد خواهيم داشت.
بي‌ترديد امروزه، مفهوم «گذر»، محدود به عبور فيزيکي از يک پل نيست و واژه‌ي پل نيز تنها به فيزيک آن اشاره ندارد. در زندگي و دنياي امروز ما، «رسانه‌ها» و مهم‌ترين آن‌ها يعني «طراحي گرافيک» نقش اين پل را بازي مي‌کند. ازين رو از اختصاص اين جايزه نه تنها به خودم بلکه به خودم به عنوان يک «طراح گرافيک» بسيار شادمانم؛ چراکه به باور من، «طراحي گرافيک»، هنر راستين عصر ما و معناي واقعي «پل» ميان انسان‌هاست.

من متعلق به فرهنگي هستم که هنوز اسطوره در بطن آن جاري است و هنر هنوز به پايان نرسيده است. به گمان من، طراحي گرافيک، صورت بسيار پيچيده و تغييرشکل يافته‌ي اسطوره در زمان ماست و با نگاهي فراتر از تاريخ، به خوبي مي‌توان اين صورت‌هاي دگرگون شده‌ي اسطوره‌ها را در آن بازشناسيد. چندان بي‌دليل نيست اگر ما امروز به شکل‌ها و ميان‌برهاي کوچک روي صفحه‌ي کامپيوترهايمان می گوئیم: آیکون.

حرف‌ها و کلمه‌ها نيز خود، چهره‌ي ديگري از اسطوره‌هاي زمان ما هستند. امروز نوشته‌ها يگانه وسيله‌ نگهداري داده‌ها و دانش نيستند، بلکه تصاوير نيز بخش مهمي ازين وظيفه را بر عهده دارند. ازين‌روست که پرداختن به شکل و ساختار کلمات يا به زبان ديگر خوش‌نويسي و تايپوگرافي، از اهميت ويژه‌اي برخوردار است و اين همان موضوع مورد علاقه‌ي من و بسياري ديگر از طراحان گرافيک و هنرمندان جهان است.

در آغاز عهد جديد مي‌خوانيم که: «در ابتدا کلمه بود...» و در مضموني مشابه در تصوف ايراني نيز مفهومي وجود دارد که: «تمامي معاني عالم در يک جمله مستتر است و تمامي معاني آن جمله در يک کلمه و همه‌ معاني آن کلمه در نقطه‌ آن نهفته است.» اين همان مضموني است که در فيلم «در ابتدا» به آن پرداخته‌ام. در فرهنگ ايراني عصر اسلامي، کلمات، محل تجلي حقيقت‌اند. به همين دليل است که خط و خوش‌نويسي، شريف‌ترين هنرها نزد ايرانيان است. نوشتن که ما آن را «خوش- نويسي» مي‌خوانيم، آييني مقدس بوده است.

به يک معنا، کلمات، خود، محل گذرند؛ جايگاه عبور حقيقت. پل‌هايي براي ارتباط ميان حقيقت و انسان و انسان‌ها با همديگر. اين مفاهيم با گذر زمان و تغييرات فراوان و ظهور مدرنيسم دگرگون شدند. کلمات، تقدس خود را از دست دادند و تنها به ابزاري براي انتقال اطلاعات، فروکاهيده شدند. امروز آن‌ها دوباره از روزني ديگر سر برآورده‌اند: طراحي حروف و تايپوگرافي به معناي اعم آن براي تصويرکردن کلمه‌ها به ويژه در طراحي گرافيک معاصر. در طراحي گرافيک، تکثير شدن و تکثر بخشيدن، حضور مهمي دارد. به جرات مي‌توان گفت که در گذشته، مردم به ديدن آثار هنري مي‌رفتند و امروز اين آثار گرافيکي هستند که به ديدار آن‌ها مي‌روند و اين راز ويژگي منحصر به فرد در دستان هنرمند طراح است. هر اثر هنري مي‌تواند در حکم کلمه‌اي باشد، پلي براي گذر از معنايي به معنايي و از جهاني به جهاني ديگر.

جسم آدمي در باورهاي فرهنگ متکثر جهان ايراني، «جهان کوچک» خوانده مي‌شود و روح او-همان‌گونه که من، بسيار در آثارم سعي در نشان‌دادن آن داشته‌ام- محل نزول کلمه‌هاست. ازين رو، تن آدمي نيز چون کلمات، مقدس است و گذرگاهي ست براي گذر معاني و مفاهيم. کلمه‌ها تکثير مي‌شوند و از تن آدمي مي‌گذرند، شاکله او را مي‌سازند و با او يکي مي‌شوند. اين گونه، انسان خود، «کلمه» مي‌شود، «پلي» براي گذر.

من از روي «پلي» که با تن خود از کلمات ساخته‌ام، گذر کرده‌ام و اينک نزد شما هستم.

رضا عابدینی، 13 دسامبر 2006، آمستردام

|+| نوشته شده توسط حامد چالکی در Wed 20 Dec 2006  |
 عکس: سخنرانی احمدی نژاد؛
عکس: سخنرانی احمدی نژاد؛ اعتراضها و حمايتها
 
 
سخنرانی محمود احمدی نژاد، رئيس جمهور ايران، در دانشگاه
صنعتی اميرکبير (پلی تکنيک) که روز دوشنبه 11 دسامبر برگزار
 شد، برای مدتی با اعتراض برخی دانشجويان که عکس های
وی را آتش زده و شعار 'مرگ بر ديکتاتور' سر داده بودند، به تشنج
 کشيده شد. در جريان اين سخنرانی، مواردی از درگيری فيزيکی
ميان طرفدارانو منتقدان محمود احمدی نژاد نيز به وقوع پيوست.
 

 

|+| نوشته شده توسط حامد چالکی در Fri 15 Dec 2006  |
 جوابیه!!!
 

 

دو كلمه هم بشنويد از ....!

  

ع-امامي


در اخبار خواندم كه كنگره جوانان اصلاح طلب (بخوانيد شاخه جوانان حزب دارندگي و برازندگي! و مافياي ثروت و قدرت!) در تالار تفاهم تهران همايش برگزار كرده و طي آن محمد قوچاني سردبير سابق روزنامه توقيف شده و.....

 
Aghaye
 ع-امامي
shayad ba neveshtan in gone mataleb, ehsase nevisandegi be shoma dast midahad ke in gone be ghole shoma BARADARAN Gharra minevisid!!!  Doste aziz lotfan shan va jaygah khod ra hefz namaeed.shoma aslan va be hich vajh dar had va andaze haee nistid ke bekhahid khodetan ra ba kasani manand aghaye ghochani moghayese konid va ya hatta dar morede jaryane eslahat sohbat konid.Adabiate shoma ham manande raeesetan, Ahmadi nejad, kamelan koche bazari va ahmaghanast.Be hamin dalil band ham ba haman lahne shoma javabi barayetan neveshtam ta kharfahm shavid.Zira agar matlab adabi va sathe balatar bashad, be hich vajh dar andazeye dark shoma nakhahad bod.Lotfan jaygah khod ra beshenasid va matalebi benevisid ke hamkelasi hayetan dar madarese Estesnaee, va ya dostanetan dar Timarestan, sargarm shavand.
piroz bashid va sarafraz.
Be omid Irani Abad va Azad.
|+| نوشته شده توسط حامد چالکی در Fri 15 Dec 2006  |
 Dori az khod
  Modat ha bod montazer bodam ke tarikhe 4 desambr berese, bad to salroze dorim az iran ye matlab bezaram to weblog.Vali onghadr hata az khodam dor shodam ke ..., ke hich
  ye sal bishtare ke man nistam, vali     
|+| نوشته شده توسط حامد چالکی در Mon 11 Dec 2006  |
 چند اصل انتخاباتي

po_nabavi_01.jpg

چند اصل انتخاباتي


اول: ما يا بايد حکومت را تحمل کنيم، يا سرنگون کنيم، يا از خارجي ها بخواهيم حکومت را سرنگون کنند، يا اوضاع را در حدي که مي توانيم تغيير دهيم. تحمل اين وضع به نظر من دشوار است، ما هم آدمهاي سرنگون کردن حکومت نيستيم، يعني نه قامتش را داريم نه استقامتش را، اين چيزي هم که توي جيب بعضي هاست چراغ قوه است، اشتباه نگيريم. از طرف ديگر ملت دو شخصيتي هستيم، از طرفي از خارجي ها انتظار داريم حکومت را تغيير بدهند و وقتي کاملا آن جوري شد که ما مي خواهيم( که خودمان هم نمي دانيم چه مي خواهيم) زود از کشورمان گورشان را گم کنند. تا بعد دوباره گند بزنيم به همه چيز و به قول کرماني ها « همون خر سياه، راه آسياب». و اين تازه وقتي است که ما هنوز ماجراي خارجي را جدي نگرفتيم، وقتي قضيه جدي مي شود و خودمان از خارجي ها دعوت مي کنيم که به قول اکبرآقا بيايند به کشورمان حمله کنند، تازه يادمان مي آيد که ما ملتي بزرگ و مقاوم هستيم و حاضريم همه تن به تن سر به کشتن دهيم، مبادا که کشور به دشمن دهيم. و بعد مي شويم هموطناني که تازه يادشان مي افتد که آماده شهادت براي جلوگيري از دشمن هستند، حالا اصلا تا يک هفته قبل فکر نمي کرديم اين يارو دشمن ماست. مي ماند يک راه و آن اينکه اوضاع را تا حدي که مي شود عوض کنيم. من از ملت شهيدپرور و عزيز ايران مي خواهم محض رضاي خدا به اين موضوع توجه کنند که اين کشوري که سي سال بتدريج به آن گند زده شده، لااقل بيست سال طول مي کشد که تر و تميزش کنيم. لطفا صف را رعايت کنيد، از پله شيش تا شيش تا نپريد، شلوارتان پاره مي شود، بيخودي ندويد و دور نزديد. من يک پيشنهاد غيرسازنده دارم. و اين پيشنهاد را يک سال قبل هم گفتم. راه من اين است:

اول: سعي کنيم در انتخابات شوراها تا مي توانيم با تعداد آراي بيشتر روي احمدي نژاد و حاميانش را کم کنيم. دقيقا بايد روکم کني راه بيندازيم. بايد هر تعداد از شوراها را که مي توانيم ببريم. راي دادن هم نبايد بر اساس انتخاب مفيد اشخاص باشد. يعني به هر کسي که خوب بود راي بدهيم، بلکه کاملا بايد حزبي و بر اساس ائتلاف ملي اصلاح طلبان و ميانه روها عليه دولت احمدي نژاد راي بدهيم. اگر انتخابات را برديم که اين يک پيروزي بزرگ است، اگر باختيم بايد خودمان را متوجه انتخابات مجلس در يک سال بعد کنيم. همين روش را ادامه دهيم و از اين تلاش ها يک جبهه ملي، يک جبهه اصلاحات، يک جبهه ائتلاف ملي در بياوريم. اين تنها راه بقاي ماست، وگرنه در وسط دو لبه قيچي « احمدي نژاد- بوش» کشورمان نابود مي شود.

دوم: گروهي ار سياستمداران ايراني داخل و خارج نمي خواهند وجود مبارک شان را آلوده انتخابات کنند، لطفا اين کار را بي سروصدا بکنند. بايد به آقاي ع.س. و ع. ا. و م. س. و ف. ر. و خانم ش. ع. و غيره هشدار بدهيم که لطفا سکوت کنيد. اگر نمي توانيد به حل مشکل کمک کنيد، لطفا دردسر درست نکنيد.

سوم: به نظر من در مورد دو انتخابات خبرگان و شوراها بايد دو استراتژي در پيش گرفت. در جايي که کانديداي ميانه رو و اصلاح طلب داريم، با تمام نيرو شرکت کنيم و تا مي توانيم همه را به پاي راي گيري بياوريم و در جايي که کانديداي مناسب وجود ندارد، انتخابات را کاملا تحريم کنيم و جلوي راي دادن مردم را هم با آگاهي بخشي بگيريم. دقيقا با اين تعريف که تعداد نمايندگان بيشتري در مجلس خبرگان داشته باشيم. در مورد انتخابات شوراها موضوع کاملا متفاوت است. انتخابات شوراها يک مسابقه سياسي روشن است، يک طرف آن جناح احمدي نژاد و رهبري است و طرف ديگر آن اصلاح طلبان و ميانه روها هستند. ائتلاف اين دو نيرو اگر در سال 1378 و قبل از انتخابات مجلس ششم رخ داده بود، نه نشريات دوم خردادي و آزادي بيان براحتي از دست مي رفت و نه کارگزاران که دوستان اصلاحات بودند و براي آن تاوان داده بودند، از جبهه اصلاح طلبي قهر مي کردند و شاهد خاموش قلع و قمع جنبش دوم خرداد مي شدند و نه اينکه جنبش اصلاحات بي دليل راديکاليزه نمي شد. حالا يک فرصت تاريخي است. اين ائتلاف يک پيروزي بزرگ سياسي است. حالا بايد مردم را تا مي توانيم به پاي صندوق بکشيم. تا آخرين نفر.

چهارم: ما دچار بحران رسانه اي هستيم. رسانه ملي و روزنامه هاي داخلي تا حد امکان در اختيار محافظه کاران است. به قول ضرغامي « صدا و سيما خانه رئيس جمهور است.» جبهه ائتلاف ملي دچار عقب ماندگي رسانه اي است. اين عقب افتادگي را بايد از هر طريقي مي توان جبران کرد. از يک طرف بايد موقتا راديو و تلويزيون هاي ممکن و مقدور را در اختيار گرفت. راهش را بلد نيستم ولي حس مي کنم، يک ائتلاف ميان رسانه هاي مختلف برسر اين انتخابات ضروري است. حتي در مورد رسانه هاي خارجي که به نحوي دولتي هستند مانند بي بي سي و صداي آلمان و غيره هم شايد تلاش کردن بي فايده نباشد. اگرچه تعيين کننده در اين موارد گاهي اوقات روابط دولتي است. البته گاهي اوقات. اما به نظر من رفتن براي اجاره يک تلويزيون يا راديوهاي مختلف مفيد است. و البته مفيدترين کار رسانه هاي رودررو و حضور در مجالس و دانشگاهها و هرجايي است که مي شود حرف زد.

|+| نوشته شده توسط حامد چالکی در Sun 10 Dec 2006  |
 احمد قدكچيان درگذشت

احمد قدكچيان درگذشت

  احمد قدكچيان بازيگر پيشكسوت سينما، تئاتر وتلويزيون صبح امروز ـ جمعه ـ

در يكي از بيمارستانهاي تهران به علت عارضه‌ي قلبي درگذشت.

به گزارش خبرنگار هنري ايسنا، احمد قدكچيان، متولد 1299 در تهران است و

فعاليت خود را با تحصيل در هنرستان هنرپيشگي و بازي در نمايش "اسكندرو

دارا" در سال 1321 آغاز كرد و بعد از آن در ديگر نمايشها، چون "اتللوو"، "دختر

گل فروش"، "سقوط كابينه" و نمايشهاي ديگر نقش‌آفريني كرد و 23 نمايش

را در كارنامه هنري خود به ثبت رساند.

قدكچيان از سال 1330 بازي در فيلمهاي سينمايي را با "خوابهاي طلايي"

آغاز كرد و بعد از آن در بيش از 117 فيلم سينمايي به ايفا نقش پرداخت كه

مي‌توان از "گرداب"، "گناهكار"، "خواب و خيال"، "مردي كه رنج مي‌برد"،

"نردبان ترقي"، "بچه‌ ننه"، "دوستان يك رنگ"، "ديوانه‌وار"، "راه و بي‌راه"،

"ارثيه"، "بگذار زندگي كنم"، "خط قرمز"، "جدال"، "حسرت" و "بي‌تو تنهايم"

بازي كرد.

|+| نوشته شده توسط حامد چالکی در Sat 9 Dec 2006  |
 Naghde dastane saeed aziz
  Behtare aval sari be in adres  http://mokhtasatehonar.blogfa.com/  bezanid,      dastan ro bekhonid va biaeed inja.
 
  Midonam man chizi az dastan va in chiza sar dar nemiaram, faghat be onvane ye
 pishnahad dostane in mavared ro dar in mored behet migam:
A:dalili vojod nadare ke shoma bekhay be nevisande sabet koni ke be che dalil   esmesh "simin" shode.be nazare manbe jaye in jomle"Baraye hamin esmesh ro gozashtim Simin", mitonesti benevisi",Simin."
  B:Goriz az ye jomle va mozo be jomle va mozoe bad.Age mikhay dar ebteda shoroe saree dashte bashi, behtare faghat moarefi kon, donbale dalil beraye hrchizi nabash, on ham be in vozoh, bezar dalil ha ro khanande kashf kone, akhe on ham ye khorde fahm o dark dare.Shoma ham dalili baraye tozih nadarid.Nevisande shoma hastid va in shomaeed ke ghavanin ro taeen mikonid va ma bayad bar asase osole shoma pish berim, na in ke shoma bar asase osole ma.Shoma dade ha ro midid va ma bar asase dade haye shoma matn ro tajzie tahlil mikonim.
  C:"sobh, joro palasamo jam kardam va az ...."Mage belejbar rafte bod ke bekhad noghe bargashtan az roye tori ha bepare?Dar in mored chizi nagofti.
  D:"ama hala ke ta inja kobidam omadam, nemitonam to biam.....,,,nemitonam,..nemi..n..."Barkhorde ehsasi ba kanande.Inja faghat dari az ehsasate khanande soe estefade mikoni.Batavajo be matni ke khondim, dalili baraye in ke natoni beri khone vojod nadare.(az dide yek pedar,..).
  E:"khoda kharo..."Estefadeye bi ja az zarbolmasal.To shakh dari.
  F:...berim dige delam shor oftade...berim.
  G:In sabke neveshtan be sorate chnad sekanse jodagane va negah haye motafavet be yek mozoe taghriban vahed, az didgahe afrade mokhtalef, mitone ziba bashe ke hast.Vali dar khode neveshtan va pish raftan tebghe raveshi ke khodet entkhab kardi, chand nokte ey bod ke dar bala behesh eshare kardam.Ghesmate dovom mitone kotahtar bashe, mesle ghesmate akhar ke ham kotast, ham gira, ham ziba.Behtarin bakhsh bakhshe sevom va por irad tarin bakhsh, bakhshe avale.Kash dar bakhsh aval varaftegihat kamtar bod.
  H:Saeed jan, man hamishe asheghe neveshte hat bodam va hastam.Mano be khatere in jesarat be bakhsh.Va in ke baz ham migam, enhesare tarjomeye asaret be 5 zaban, az modat ha ghab daste mane.
piroz bashi.
|+| نوشته شده توسط حامد چالکی در Fri 1 Dec 2006  |
 darde del haye yek dost, az ye rahe dor.
سه شنبه 7 آذر1385 ساعت: 14:5 توسط:جاوید
khily vaghta pish vaghti ke khabam nemibord khodamo garg royaha mikardam royahay ke hame dast nayaftany bodan . valy hala bikhaby shode yeki az royaham royahay ke mesl bagey dast nayaftany mimone.
piroz bashy
|+| نوشته شده توسط حامد چالکی در Thu 30 Nov 2006  |
 yad dashti az saeed dar webloge mahdi
نويسنده: سعید برآبادی
سه شنبه 7 آذر1385 ساعت: 13:13
سلام مهدی جان با غم نان که ردیف اشعار امروزم شده... دیشب خواب دیدم با مروارید آمده ای اینجا یا شاید یک کس دیگر با زنش آمده بود... می دانی که دوستان خوبی از دست داده ام ...اگر یکی از شماها دوستی مثل جلال یا مثلا همین صارمی(البته سه سال قبلشرا می گویم)از دست می دادید مختان می پکید و هر شب خواب می دیدید که دوستی می آید شاید با همسرش...آن شعرم یادت هست:
ویل لکل همزه لمزه...
دوستی می آید
سلام
سلام
چه طوری
خوبم
چه خبر
هیچ خبر
تازگی ها به کار کندن آدامس از تخت کفشم افتاده ام
نمی خواهم وقتی مرا پیدا می کنند درویش مرده باشم...
...
و اکنون درویش مرده ام مهدی جان! دیشب خواب دیدم که همه هستند و شاید خواب ندیده ام و دارم دروغ می گویم اما چه دروغ قشنگی می شود و قتی همه باشند و همه بیایند و همه و همه ... دارم غاطی می کنم و از خودم تنها رج دندانی مانده که روی هم بسایم یا سیگار را باانها نگه دارم. از تو چه مانده...یتیمکم!
بیا بیا با هم آدامس ها را بکنیم یا لااقل به من کمک کن درویش نمی رم!
 
Kash an doroghe zibayat ra edame midadi, che doroghe zibaee ...,man khob     mifahmam ke che zibas, an ham dar in ghorbate lanati, vaghti ke har roz rohe dostanat ra dar in safhe heye lanatie majaie internet mikhani va hich gah nemibini baraye hata yek chagh salamati sade, vaghti yade an sigarhaye tanhaeeat miofti ba masoud, vaghti yade an shab haye por az zibaee miofti ba maysam, saeed, amir, va mohamad, vagti an alonake kochake sabzevar ra be khater miavari ke ba milad, mohamad, amirhosein, zire yek saghfe kotah bodi, anghadr kotah ke mitavanesti lamsash koni, vaghti be khater miavari ke taze saeed ra mishenakhti, taze bache ha ra mishenakhti, taze mikhasti khodat ra beshenasi, vaghti be khater miavari ke to az anja shoro shodi, dorost az sabzevar, az daftare khalie anjoman eslami, az ghadam zadan ba soheila dar khiaban haye kochake sabzevar, ....
  Vaghti be yad miavari va hich nemibini, doroghe zibaee mishavad barayat, vaghti khab bebini ke tanhaee va dostat ke dostash dari ba banoyash miayad,
  Be yade saeed, masoud, maysam....
|+| نوشته شده توسط حامد چالکی در Thu 30 Nov 2006  |
  ۱۶ آذر

با هم به استقبال ۱۶ آذر برویم!


 
ما امضا کنندگان بیانیه زیر متحدا به استقبال ۱۶ اذر می رویم. ما نمیخواهیم ۱۶ آذر را در پراکندگی و تفرقه و جدا از هم برگزار کنیم. ۱۶ آذر باید به یک روز اعتراض همگانی علیه وضعیت ضد انسانی موجود تبدیل شود. ۱۶ آذر روز "نه" به وضع موجود، روز برافراشتن پرچم زندگی و انسانیت و رفع تبعیض است.

ما از تمامی دانشجویان فعال و آزادیخواه مراکز مختلف دانشگاهی کشور، از تمامی اساتید مدافع حقوق انسانی و سکولار، از فعالین کارگری، از پیشروان آزادی زنان و از تمامی مردم شریف می خواهیم در ۱۶ اذر امسال در کنار ما باشند. امسال ۱۶ آذر باید در تمامی مراکز علمی برگزار شود. گسترده و همگانی. ۱۶ آذر فقط روز دانشجو نیست. روز اعتراض و بیان خواستهای همه است. در ۱۶ آذر در کنار ما باشید. همراه ما اعلام کنید که یک زندگی شاد و انسانی و برابر و مرفه میخواهید. ما شایسته یک زندگی انسانی هستیم .
         ادامه در وبلاگ 16 آذر                                   
|+| نوشته شده توسط حامد چالکی در Thu 30 Nov 2006  |
 
 
بالا