یک) آنهایی که به یاد نمی آیند
از آن روز که تصمیم گرفتم تمام راه را تنهایی بروم و ایستادم و در دود سیاه رنگ مینی بوس، دست تکان دادن بچه ها را نگاه کردم، فهمیدم که یک چیز بزرگی عوض شده و این زندگی که من دارم از این لحظه وارد مرحله تازه ای شده است. درست از همین خط به بعد... این تغییر در کجا بود؟ آیا به این مربوط می شد که دیگر آهنگ های فرهاد را زمزمه نمی کردم یا شاید به هادی ربط داشت که اینطور تلخ ازش جدا شده بودم... نه تفش کرده بودم بیرون از خودم؟
سلام!
مینی بوس قرمز رنگ می رفت و من سلانه سلانه به دنبالش، مارپیچ خیابان را پشت سر می گذاشتم و دنبال یکی از آهنگ های قدیمی، تمام ملودی های ذهنم را مزه مزه می کردم؛ باید به خودم رجوع می کردم. بله این درسته! باید تمام اتفاقات را مرور می کردم و این نیاز به تنهایی مکرر داشت، پس ما می ریم! بسلامت! و مینی بوس رفت و دوستان دیگر نیز همین طور از من جدا شدند...
یک لکه زرد رنگ در مایع لزج سفیدی می افتد و بعد جیلیز و ولیز می کند؛ خانه های دانشجویی، زهره و بی پولی! می توانم تمام یادگاری های بچه ها را به در و دیوار اتاق بکوبم و از دیدنشان یاد گوشه های تاریک بیافتم، پس مراقب باش که ما را هم از یاد نبری. اما وقت هایی هم هست که بعضی چیزها فراموشم می شود. در خودم جستجو می کنم، 26 اسفند را به یاد می آورم، آن بعدازظهر سرد را که زیر کمرنگ ترین سایه منار مسجد جامع ایستاده بودم تا با فروش لامپ های گازی که برادرم از انبار یکی از ادارات دزدیده بود برای لباس شب عید بچه ها فکری بکنم و بعد... . یادم نمی آید با اتوبوس یا با تاکسی به خانه رفته باشم. توی کافه اصغر آقا هم دو تا چای خورده و نخورده بهش گفتم که مرا حلال کند، البته به رسم هر شب عیدی این را گفته بودم اما نمی دانم چطور شد که اصغر آقا نشست و دو تا سیگار روشن کرد و برای اولین بار در دوستی کم رنگمان بهم گفت که پول چای باشد برای عیدی یک بزرگتر به کوچکتر. آن روز همه چیز فرق کرده بود. دلیل فرقش ما بودیم. ما که در آستانه ایستاده ایم و منتظر توییم که بیایی و داخل شوی. از پله های کافه که پایین می پیچیدم، ازدحام مردمی را دیدم که دو خیابان اصلی شهر را برای آخرین خریدهای عیدشان قرق کرده بودند. انگار همه از آن برف نابهنگام خبر داشتند و می خواستند همین امشب کار را یکسره کنند و حتی ماهی قرمزشان را هم از یاد نبرده بودند.
به خانه که رسیدم پوشال برف روی سرم نشسته بود و من بی هوا آمده بودم. توی راه به همه آن چیزهای آشنای هر روزه خیره خیره نگاه کرده بودم و برف...! مغازه ای که روزگاری در آن کار می کردم، بیمارستانی که مادرم در آن کار می کرد. جایی که با زهره در آن شیرموز با بستنی می خوردیم و دری که یکبار در عالم بچگی روی آن شاشیده بودم تا شرط را ببرم و ... . همه را یکبار دیگر مرور کردم تا در خانه جلوی آینه بفهمم که تمام دو ساعت مسیر را زیر برف آمده ام و متوجه نبوده ام.
جدی شدن برف ساعت نه شب بود درست یادم می آید. بعد نشستی پای رادیو بی بی سی و خبر را شنیدی، باورت نشده بود، دسته را چرخانده بودی رادیو صدای آزادی، بعد رادیو فردا... خودت اینطور به ما گفتی، گفتی که وجودت می لرزیده. اول فکر کرده ای اشتباهی در کار است بعدها فهمیدی نه، این نام نام تو بوده. اما بقیه امور آن شب یادم نیست. اصلا بقیه را فراموش کرده ام. برف آمد و روی همه چیز نشست. سه روز پشت سر هم، یک ریز و بی وقفه. وقتی خوابیدم، زهره به سراغم آمد، گفت که همین امشب عروسی می کنیم، گفت که همه چیز بالاخره درست شد، گفت که باید داماد دست هایش را حنا کند و حنا آوردند. من سر از پا نمی شناختم به طرف ظرف حنا حمله کردم، می خواستم همه چیز خیلی زود انجام شود، تشنه ای بودم که آب می خواست، زهره را می خواستم و بعد دست هایم را توی تشت حنا کردم و دست هایم آبی شد. ترسیدم، گفتم زهره نگفته بودی حنای شما هم با ما فرق دارد. زهره جیغ کشید و گفت اینکه حنا نیست و بعد یک نفر انگشت هایم را یک به یک می گرفت و روی صفحه کاغذی می مالید.
خواستم بچه ها را صدا بزنم اما مینی بوس رفته بود، دویدم تا بهشان برسم. نگاه کردم و دیدم که چندتا سگ سیاه دنبالم هستند ازشان نمی ترسیدم ایستادم و آنها را به بغل گرفتم و از خواب پریدم. تمام شب اول را با هذیان گذراندی، اعصابمان خورد شده بود اما به کسی که شب اولش بود خرده نمی شد گرفت. ساعت یک شب بود که خون ریزیت شروع شد. مملی گفت که روی تختش خواب بوده که یکهو یک قطره گرم روی صورتش افتاده بعد که بلند می شود می بیند که خون است. خواستیم تو را بیدار کنیم، اما برای تو بیداری در کار نبود فقط زیر تخت یک لکه قرمز رنگ کشیده بودی.
صدای کوبه های طبل می آمد، بلند و بدون ضرباهنگ، هادی می گفت که بتهوون سمفونی نهش را همین طور شروع می کند، از در زدن صاحبخانه ای که پی اجاره آمده. گفتم تو چه می کنی با خودت. تا کی می خواهی لج بازی کنی. این دختره را ول کن. برگرد به همان گذشته و هیچ نگفتم، فقط ملتفت بودم که چیزی دارد از ته بدنم قطره قطره می چکد و هادی گفت: «همین»؟! و من گفتم: «بله همین»!! و از هم جدا شدیم. و یادم آمد که هادی می گفت شروع سمفونی نه با همین تاکید بوده: «آیا ضروری است؟ بله ضروری است»!! باید از هم جدا می شدیم، باید از مینی بوس رفقا و از زهره و از آن دری که باعث شده بود شرط را ببرم جدا می شدم. دهانم باز شد و چیز تلخی داخل شد. تمام تنم سوخت و احساس کردم دیگر چیزی ازم نشت نمی کند.
در نور کم رنگ خیابان اصلی شهر خوابم برده بود، زیر مناره ای آجری و سروقامت! به پشت قلت زدم و آرام چشمهایم را گشودم: می توانستم میله های سقف شبستان ها را یکی یکی بشمرم، صدای آب می آمد که در جوی های باریک حیاط مسجد روان بود. هیچ آهنگی توی ذهنم نمی آمد، نمی توانستم تکان بخورم، فقط چشمهایم حرکت می کرد. نگهبان که آمد گفتیم برای زندانی جدید بند دکتر خبر کنند، گفتیم که دارد خونریزی می کند، گفتیم که لااقل یک دانه قرص مسکن بدهد، گفتیم که پس حداقل افسر نگهبان را صدا نزند والا نصف شبی همه مان را توی محوطه سرد و یخ زده به خط می کرد و نگهبان این یکی را به گوش گرفت و رفت خوابید.
احساس می کردم که دویدنم به دنبال آن لکنته قرمز رنگ بی نتیجه است، همه رفته اند و من را تنها گذاشته اند و هادی هم. بدنم می سوخت انگار که در جوی های مسجد آتشی روان بود و من بر موج های بلندش می سوختم و می تاختم تا از مارپیچ خیابان ها بگذرم و کسی، آشنایی یا رفیقی بیابم. یا نار کونی بردا و سلام علی ابراهیم. هنوز داشت ازت خون می رفت. نمی دانستیم باید بیدارت کنیم یا بگذاریم بخوابی. هیچ کداممان حواسش به مملی نبود که نشسته بود آن طرف تر و داشت تنباکوهای سیگار شیرازش را در می آورد. بعد رو کرد به غلام تله و از او که در آسایشگاه یواشکی سیگار می کشید، کمی خاکستر گرفت. همه را با هم مخلوط کرد و مخلوط را تف زد و در دهانت گذاشت. از دور چادر زهره را می دیدم که با آهنگ غریبی داشت تکان می خورد. آیا پشت هر حادثه ای یک آهنگ غریب هست که تنها برای همان صحنه ساخته شده باشد؟ آیا یک آهنگ ساز چیره دست هست که هر اتفاقی را به دسته ای نت مبدل کند؟ می دویدم و چشم های بسته ام را به زور باز می کردم، انگار که مقنی از ته چاه ویری بیرون می آید با ترسی که از کشف خود دارد؛ آب!
هوم هوم کردی، بعد از گوشه لبت کف بیرون آمد و آرام گرفتی. دو ساعت بعد چشمهایت باز شد و ما منتظر و مشتاق گفتیم: سلام!
بیش از هر زمان دیگری دارم به هادی فکر می کنم، هادی الان کجاست؟ چه بر سر دوستی مان آمد؟ زهره را کجا و پای چه بازی باختم؟ مسجد ساکت است و آنطرف گروهی دارند نماز می خوانند. می توانم دست هایم را از کنار تنم دربیاورم، تکانشان بدهم و با حرکت پروانه ای به هوا بروم. احساس می کنم می توانم یک بار دیگر آن شب 26 ماه اسفند را تجربه کنم؛ منتها این بار از بالا، از دید خدا تا بلکه تکه های گذشته را یکجوری جمع و جور کنم. بلند شدی و در تخم چشم یک یک ما خیره شدی. دست هایت درد می کرد بچه ها حوله گرم مهیا کردند و روی رد دست بندها گذاشتند.
مملی گفت: «ازش بپرسین جرمش چیه»؟! و طوری کلمات را ادا می کرد تا آتش سیگارش روی زمین نیافتد. سرم گیج می خورد، بوی غریبه ای در ریه هام می پیچید که تهوع آور بود. بالش را دو دستی چسبیدم و یک دل سیر گریه کردم. به آدمهایی که در اطرافم پراکنده بودند و زل زل من را نگاه می کردند، نگاه کردم اما محو بودند. صورت هایشان شفاف نبود. یا شاید هم الان چیزی به خاطر نمی آورم. خلقم تنگ شده بود، چیزی تمام وجودم را خرد می کرد و دوباره و بد ترکیب سر همش می کرد. نه نمی توانم و عق زدی. خاکستر و تنباکو را با هم بالا آوردی. گفتیم که نکند امشب شب آخر تو باشد درست مثل افسانه که در بند زنان یک شب بیشتر دوام نیاورد و خبرش به بند مردانه هم رسید که تمام! گفتیم برویم از بالای انباری کمی کاهگل آب زده بیاوریم تا نفست سر جایش بیاید. عطر خانه قدیمی مان دوباره یادم افتاد. آن را هم درست مثل خیلی چیزهای دیگر گم کرده بودم. پله ها و تراس و هره پر از کبوتر و موسی تقی. گربه های محل که همه شان را خواهرم به نام صدا می کرد. ناصر گربه را فرستادیم شیتیلی بدهد به سربازهای برجک دو سه نخی سیگار بگیرد. اصل همین شب اول بود، اگر حفظش می کردیم دیگر همه چیز عادی می شد.
2) سینا کی بزرگ شد؟
آخرین بار همدیگر را توی ترمینال دیدیم. قد کوتاه، خجول، کم حرف و تو خود! توی تخم چشم هایش که نگاه کردم از خودم پر سیدم آیا دوباره این چشمها را می بینم و جواب خیر بود. شاید چشمها را دوباره می دیدم اما نه این چشم ها را. چشم هایی که الان در برابرم هستند کمی گشاده تر شدن، فرو رفته و زرد شده اند. گفتم : «خوب دیگه برو». ایستاده بود نه می رفت و نه حرفی می زد. گریه ام گرفته بود اما توی خودم اشک می ریختم. دوباره گفتم و بالاخره اتفاق افتاد: رود باریکی از کنار چشمهای خوش نقشش-که مثل همه فامیل کمی مورب و تنگ بود، شاید شبیه چشمهای افغانی ها-جوشید و سرش پایین افتاد. باید زودتر می رفتم تا اشکم را نبیند. از هفده سالگی یاد گرفتم که با سیگار می توان جلوی اشک را گرفت، بغض را به عقب راند و در خود فرو خورد. هادی همه اینها را بهم یاد داده بود و جز شب خاک سپاری حاج آقا که هر چه کشیدیم گریه مان بند نیامد بقیه مواقع کارساز بود. کیفم را انداختم روی شانه ام، بلیط را الکی مرور کردم، بوسیدمش و به طرف در ترمینال هلش دادم. برگشت، از گوشه صورت گداخته اش نگاهم کرد و رفت. جوی ها چند شاخه شده بودند. جوی های روان و سفید که آرام حاشیه لباس یقه اسکی سفیدش را برق می انداختند.
سینا چطور بزرگ شد؟ آن هم یکدفعه! اینطور که حالا از بالا باید من را ببیند و طاسی سرم را...و بخندد و من وجر کنم که یعنی با برادر بزرگتر هم بعله؟!
همیشه دلم می خواست آهنگ ساز شود یا کتاب خوان و یا نقاش، می خواستم یک سر و سری با هنر داشته باشد آن روزها نمی دانستم برای چه اما امروز که هادی در کنارم نیست و خودم هم نتوانستم سنگی را به اندازه توانایی ام تکان دهم می فهمم که شاید برای همین روزها می خواستمش. اما او اینطور نشد. هیچ چیز آن گونه که باید پیش نرفت، آن طور که من می خواستم. ناگهان در بچه کشف کردند که مکانیک خوبی می شود و دوسالی از رفتنش به مکانیکی نگذشته بود که پایه یک رانندگی را هم گرفت، توی باشگاه بدنسازی محل برای خودش کسی شد و حالا عضلاتش را به رخم می کشد بی آنکه بخواهد.
سینا کی این همه عوض شد؟
شب ها می آمد کنار من بخوابد، می گفت برایم قصه بگو، جایش را خیس می کرد، از تنهایی می ترسید، از اینکه دشکش سرد بود و تاریک می ترسید، حالا دنبال بهترین ماشین هاست، به من می گوید اسم این یکی ب ام وی 2008 است و عکس بالا تختش را به من نشان می دهد، هنوز به بازار نیومده اما اگه بیاد روی بنز سیستم فلولو کم می کنه، می پرسم چرا تا بلکه علاقه مند نشان داده باشم خودم را. می گوید سیستم جهت یابی خفی داره، دنده دوش 200 تا رو پر می کنه. می گم خوب پیکان هم 170 تا می ره. مسخره ام می کند، درست مثل آن روزی که سر کلاس داستان نویسی خودم یکی از هم کلاسی ها را مسخره کردم وقتی که گفت بین داستان پنجره فهیمه رحیمی و داش آکل هدایت فرقی نیست. درست عین همدیگرند با این فرق که می شود سوار ماشین ها شد اما داستان ها فقط آدم را خورد می کنند، له می کنند و بعد جنازه ات را می اندازند توی آیینه جلوی چشمت تا هر روز به آن نگاه کنی و بالاخره یک روز از خودت بپرسی واقعا چرا اینطور شد؟ از پشت میله ها دوباره به سینا نگاه کردم، با پدر و مادر و هادی به ملاقاتم آمده بودند و جز هادی همه گریه می کردند درست مثل خاندان کوچک و فراموش شده ما که درست از ته سرشان گریه می کنند، چشم هایشان تقار خون می شود، صورتشان مثل لبوی پخته و دماغشان باد می کند و روی صورتشان انگار بند نیست و هر لحظه ممکن است بیافتد. همه اینطور گریه می کردند و سرباز نگهبان آنجا خشکش زده بود که چطور یک مرد 45 ساله، یک زن خانه دار حداقل 40 ساله اینطور می توانند در گریه کردن همساز پسر کوچولوی 12 ساله شان باشند. چرا جوش های غرور را روی صورتش ندیدم؟ چرا نفهمیدم که کم کم این گیاه هم دارد توی همین باغچه که من و مادر و پدرم ریشه داریم قد می کشد و بالا می آید و نفس می کشد؟
نمی دانم، نمی دانم که آیا توان ادامه دادن دارم؟ نمی دانم آیا می توانم گوشه های تاریک زندگی ام را با شمع کوچکی روشن کنم؟ آیا روزی می شود که همین کاغذها را آتش بزنم و در نورش ببینم که سینا چطور بزرگ شد یا لااقل طرز تهیه آن داروی آرام کننده را از مملی بیاموزم؟ یادبگیرم که زندگی من هم مثل زندگی خیلی ها پستی و بلندی هایی دارد منتهی با این فرق که پستی بلندی های این زندگی...تف به این زندگی!
نفهمیدم تغییر حالت ها از کجا شروع شد. سکوت ها و خیره شدن ها...کنج فکرم از همه کس و همه چیز خالی است. توی فامیل من و هادی زودتر از سنمان شروع کردیم به سیگار کشیدن و به همین خاطر همیشه دور از بقیه بودیم و نفهمیدیم که اینها چطور بزرگ شدند، چطور رفتند سر زندگی خودشان و چطور هر کدامشان علایقشان را به دور از ما کشف کردند، درست مثل کشف کردن معشوقه، درست مثل عاشق شدن سینا. سینا کی عاشق شد؟ کی فهمید که در چشم های عسل هم چیزی برای گریه های شبانه یک مرد است؟ اصلا کی معنی مرد را و مرد عاشق را و گریه مرد عاشق را فهمید؟ آیا واقعا فهمید؟ نمی دانم! نمی دانم و از این جهل لعنتی حالم بهم می خورد. از گوشه گرفتنم، از اینکه هیچ وقت برایشان برادر بزرگتر نبودم؛ گاهی برادر خطاکار بودم که پدر سر هر سفره ای به نوسیندگی ام می خندید، گاهی زندانی بودم که پدر برایم گریه کرد و بالاخره آن بلیط را گرفتم و به آنها پشت کردم، به شهرستان پشت کردم و به بچه ها و همه را در آن مینی بوس قرمز رنگ دیدم و به خدا سپردم و خودم به پایتخت آمدم. آمدم دم این پنجره 30 سانتی زپرتی نشستم و مشغول دیدن تمام گذشته ام شدم با این سوال تکراری که سینا کی بزرگ شد.
3) هادی
آه هادی کاش بودی تا مثل آن روز زمستانی سرم را روی دوشت می گذاشتم و گریه می کردم، یا تو با من می آمدی بقیه آن راه هق هق را یا لااقل برایم شانه یک مرد بودی. کاش لااقل یادت بود. خاک سرد حاج آقا را می گویم. خاکی که به اندازه من و تو و مامان جا برای تاول زدن دست ها داشت. یا نار کونی بردآ و سلام الا ابراهیم و بعد معنی آیه را می گفت. وقتی ابراهیم کلیم الله را انداختند توی آتش جبرئیل آمد و به آتش گفت که برای ابراهیم سرد و گلستان شود و آتش همانطور شد. آتشی در درونم دارد شعله می کشد که نفس آن پیرمرد را می طلبد. یکی باید باشد که دوباره آن آیه را بگوید تا خلاص شوم. حیاط حاج آقا یادت می آید. شب خاک سپاری و کنت های پایه بلند چطور. دایی را که توی اتاق های تابستانی به همه مان مشروب تعارف زد؟ کاش بودی. انا لله و انا علیه راجعون، یعنی مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش گیرم تنگ تنگ و بعد دوباره تفسیرش می کرد. همه چیز را تفسیر می کرد. رفتارهای پدر من که دامادش بود و رفتارهای پدر تو که پسر ارشدش بود و همه اینها رو در روی دوتا جزقله بچه که ما بودیم.
حاج آقا نمرده! باورت می شود گاهی توی مترو دلم برایش تنگ می شود، برای آن موهای بلند توی دماغ کلویش دلم تنگ می شود و برای آن ماشین اصلاح دندانه شکسته که هر دو ماهی یک بار با آن موی سرش را می زدیم. برای آن تفسیرهایی که از قرآن می کرد. برای آن کرسی گرم و نرم و بو گندو. دلم برای همه اینها تنگ شده، و آن وقت است که حاج آقا می آید. دماغ بزرگش و آن گریه هایی که این آخر کاری های برای مرگ می کرد که زودتر بیاید که شاید برای غربت ما بود بعد از خودش! اما می دانم که زمان برگشت ندارد. لااقل خاک پدربزرگمان را بالا نمی آورد. هر وقت می رفتم پهلویش حال تو را هم می پرسید، اصلا اشتباهمان می گرفت. به من از کارهای پدرت گلایه می کرد و لابد به تو از مادر و پدر من! تو که هیچ به من نمی گفتی. اصلا حرف نمی زدی. وقتی عاشق شدی این من بودم که فهمیدم. وقتی طلاق گرفتی باز هم خودم فهمیدم. من فهمیدم. تو بگو علم غیب داشتم. اما از تو صدایی در نمی آمد، صدا فقط مال آکاردئونت بود و گلویِ... تو یا من؟ نمی دانم هیچ کس نمی داند. ما با هم بودیم از ...از وقتی یادمان می آمد. با هم توی جوی های آن خیابان قدیمی بزرگ شدیم. لای دست و پای این و آن رشد کردیم. لای نوارکوچک های بابای تو. توی مغازه بقالی بابای من. ما با کتاب ها بزرگ شدیم. بعد هم حتما همین کتاب ها کار خودشان را کردند و ما را آواره بیغوله ای کردند که همه فکر کنند عین دربه دری است. کاش بودی از داتسان های حاج آقا برایم می گفتی یا می شنفتی. کاش با بوی همان خانه قدیمی می توانستیم زن هایمان را توی بغل بگیریم. همیشه آرزویم این بود که عروسی تو را توی همان خانه می گرفتم. با ارکستی که از آن تو بود و خواننده ای که لابد خودم باید می بودم. اما به طرفه العینی همه چیز از هم پاشید. زمان بچه ای بدنیا آورد که بمبی بود و وقتی آن بمب ترکید هر کداممان گوشه ای افتادیم. من اینجا، توی شهری که نه آدم هایش را می شناسم نه آنها من را. تو در همین شهر و بی خبر. سینا رفت توی باشگاه بدن سازی و حاج آقا زیر خاک...خاک سرد! کتاب ها به عنوان ارثیه ضبط شد، نوارهای کوچک هر کدام یک گوشه ای پخش و پلا و بوی آن خانه کاهگلی هم توی هوا رفت و نابود شد. سیگار می کشی یا بقیه اش را بگویم؟ عرض شود که خدا در قرآنش که به قلب پیامبر فرستاده داستانهایی برای بنده هایش گذاشته تا پند بگیرند. سرگذشت هایی که باور کردنی نیست مثل داستان یونس که رفت در دهان نهنگ.
ما هر کداممان توی دل یک نهنگ افتادیم. یادت است که حاج آقا داستان هایش را همیشه این طور شروع می کرد؟
24/6/1386